خیابان بوی خون و خیانت می داد. پیشتر خیال می کردم این حوادث در پاییز رخ دهد. لکن به دی ماه افتاده بود. از چشمان عابران می شد بسیاری چیزها را فهمید. دی ماه را با صدای فروغ به خاطر می آوردم، "امروز روز اوّل دی ماه ست/ من راز فصل ها را می دانم ... ". و همه ی آن شعر در میانه ی این حوادث برایم انگار مرور می شد. سخت و سرد و آهسته .. "وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می گیرد/ دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟/ ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه/ خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد ... " انگار دیگر نمی شد چیزی را برای کسی توضیح داد. این بود که در گوشه ای خودم را زخم می زدم که چرا اینان چنین می کنند. چرا حقیقتِ اسماء اللّهیِ جمهوری اسلامی را نمی بینند و باطلِ اباطیل وحشی ها و حرامی های آن ینگه دنیا را باور می کنند. "من این جزیره ی سرگردان را/ از انقلاب اقیانوس/ و انفجار کوه گذر داده ام/ و تکّه تکّه شدن/ راز آن وجود متّحدی بود/ که از حقیرترین ذرّه هایش/ آفتاب به دنیا آمد ... ". انگار آن پرده ی شرم و حیا که نمی گذاشت باطن ما همدیگر را ببیند، در حال رخت بربستن از میان بود. داشتیم با صاف ترین صافیِ لحظه ها نزدیک می شدیم. آنجا که دیگر کناره ای نبود. وسط نمی توانستی ایستاده باشی. یا با ما بودی و یا بر ما. و دیگر آن فرهنگ همیشگی تعارف فرو افتاده بود. "و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست/ که همچنان که تو را می بوسند/ در ذهن خود طناب دارِ تو را می بافند". و حسرت بود و خسران و جای خالی ها. "و چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید .. و انسانِ پوک .. انسان پوکِ پر از اعتماد .. ". من این روزها را دیده بودم. و راز این لحظه ها را می دانستم. به قول ارمیای امیرخانی، وحشی و حرامی دوره ام کرده باشند و مثل مولا ایستاده باشم حتی به قطع الوتین. بزرگی می گفت شیطان پشت ابناء ش را خالی می کند. شیطان در هیچ کاری ایستادگی نمی تواند. مقاومت کاری مومنانه ست. "پس آفتاب، سرانجام/ در یک زمانِ واحد/ بر دو قطب نا امید نتابید/ تو از طنین کاشیِ آبی تهی شدی/ و من چنان پُرم که روی صدایم نماز می خوانند". و خیابان پر بود از خشونت و خیال. خون و خیانت. از خودخواهی و خنجرهای خنیاگر. "جنازههای خوشبخت/ جنازههای ملول/ جنازههای ساکت متفکر/ جنازههای خوشبرخورد، خوشپوش، خوشخوراک/ در ایستگاههای وقتهای معین/ و در زمینهی مشکوک نورهای موقت ..." می گفت اولین نوری که عرفا می بینند رشته نوارهای نورانی و طلایع باریکی ست که گاه و بیگاه ظاهر می شوند و کم کم قوّت می گیرند و به شکل ستاره ریز درخشان می شوند. سپس به شکل ماه و بعد خورشید در می آیند. و آنگاه مانند شعله ای می شوند که افروخته شده باشد. شاید شبیه آنچه موسی در طور دیده بود. انّی انست نارا .. نورهایی که می گفت این مسیر حق ست و باید به سرانجام آن رسید. باید رفت. باید به سرعت تاخت. تابه آن لحظه ی موعود رسید. تاریک ترین جای شب آبستن صبح ست ...